تبليغاتX
عسل می خواهی بیا
 
عسل می خواهی بیا
 
 
دوستی
 

شادی  که بیاد غم فرار می کنه

شادی تو دل منه

اون زیر  خوابیده تکونش بده

بیدار می شه

مثل غنچه وا می شه

نزار بخوابه

شادی را می گم و گرنه غم می مونه

چشات که باز می کنی

منو تو اغوش خودت می بینی

سر می خورم تو دلت 

 وای چه دلگرمی

من این دلگرم دوست دارم

تو چشات می شه پرواز کرد

اسمون چشات ابیه

مواظب چشات باش  من اون توام 

منو می بینی

 نه می دونی یه دوست امده تو خونه ات

من تو دلتم تو چشات نیستم اونجا را نگرد

چشای  تو دل منه

دل منم تو دل تو

وای چی می شه

خدا داره مارا نگاه می کنه

این شادی پایانی نداره  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:57  توسط اناهیتا  | 

نمی دونم چرا این طوری می شه

باورش خیلی سخته

دوستی سرابی بیش نیست

می خواهی بگی که دوستت دارم

مگه طرف باور می کنه

 هزار توی ذهنش  نمی گذاره

می گه باور نکن

تو از کجا می دونی طرف داره راست می گه

حق هم داره

دنیا دنیای فریب  و نیرنگه

من بهش حق می دم

خودم چی

به خدا نمی دونم چی کارکنم 

دلمو گذاشتم کف دستم

گفتم بیا ببین

ببین توش هیچی نیست

با چه حرارتی امد و با  چه حرارتی رفت  

باورم نمی شه

یه جورایی همه امان گرفتاریم

ممکنه من پاپتی  باشم

ممکنه من سر به هوا باشم

نه  من سر به هوام

مگه می شه

چرا نمی شه

پاپتی تو را چه به دوستی

خدا می دونه تو دل من هیچی نیست

نه هزار تویی داره

و نه دوست داره کسی را فریب بده

فریب که کار شیطونه

من چرا باید شیطونی کنم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:20  توسط اناهیتا  | 

قناری گرسنه می خونه ؟

دل گرفته می تونه شاد بشه ؟

 ازتو سنگ چشمه در می اد

سبزه سبز می شه

اما دل گرفته چی ؟

دلی که زخمی شده

هی این و اون بهش سنگ زدند

تا تونستند بهش نیش زدند

خونی اش کردند

نمی دونم با دل خونی ام چی کار کنم

باور کنید به کسی هم کاری ندارم  

قناری دل من نمی خونه

چشمه دلم خشک شده

ابی نداره

اشکم نمی اد

خدایا تو که می دونی

تو که از دل من خبر داری

تو که می دونی من به کسی کاری ندارم

این شیطون ها چی می گن

قناری دل من نمی خونه

گلی نیست

دری نیست

باغی نیست

دوستی نیست

خدا می دونه به کسی کاری ندارم

یه دوستی می خواهم بهش راز بگم

قناری دلمو تو دلش پرواز بدم

با هم  پرواز کنیم تو اسمون ها

چه خوب می شه شیطون ها نفهمند

ندونند ما کجاییم

دوست من کجایی ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:46  توسط اناهیتا  | 

من بارون را خیلی دوست دارم

بارون تو شب که حرف نداره

اسمون یه جورایی دلش باز می کنه  

درختا چه کیفی می کنند

پرنده ها را بگو  خودشونو قایم  می کنند

دلم می خواست دوستم هم  بود

من  و ماه می رفیتم زیر بارون

خیس خیس می شدیم

یه بوس گرم روی لبای بارونی اش می زدم

می دونی بارون  که می اد  

دل منم سبز می شه

بارون که می اد

ماه می اد تو دلم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:28  توسط اناهیتا  | 

تمام شد

چی ؟

زندگی

مگه فکر  دیگه هم می کنی

اون گلی که می گفتم دل به افتاب داده بود

دیگه نیست

چند روزی گل برگ هاش بود

حالا دیگه اونم نیست

پدر بزرگم  یادته چه چشای قشنگی داشت

چه مهربون بود

چشاش خونه مهربونی بود

مادرم بزرگم هم همین طور بود

 اما اونا نیستند

فقط یه خاطره اند تو ذهن من

منم فردا که خیلی هم دیر نیست یه خاطره ام

نمی دونم برای چی این همه مردم ازاری می کنیم

زندگی مگه چیه

هیچی نیست

این فرعونتو  تو دریا غرق کن

خودت غرفش کن

من که موندم این ادما چرا این قدر حریص اند

حسود اند

خناس اند

منافق اند

 و همه هم خودشون فرشته می دونند

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:8  توسط اناهیتا  | 

زندگی من تو کویره

تو دریای مرده

دریای مرده که مروارید نداره

دریای مرده که ماهی نداره

دلم گرفته

بارون هم بیاد به درد من نمی خوره

سبزه ایی در دل من نیست

گلی نیست

تا چشم کار می کنه کویره

تو اسمون  ستاره ها برق می زنند

اما من چی

به کدوم ستاره دل خودم خوش بکنم

ستاره ایی ندارم

دوستی ندارم

به خدا خسته شدم

ادما می تونند خیلی ازار بدن

دل من مرده است

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:38  توسط اناهیتا  | 

سرما که می اد

منم کم کم خدا حافظی می کنم

می رم به عالم خواب

تمام برگ هام می ریزه

لخت لخت می شم

تنم می دم به باد و طوفان و سرما

تا بهار دو باره بیاد تا گرما دو باره بیاد

کاشکی منم یه درخت بودم

خواب زمستونی را تجربه می کردم

این  لباسا چیه تو تن ماست

لباس هایی که همه اش به هم فخر می فروشیم

درختا زمستون که می شه خودشون می تکونند

باغ تو زمستونم خیلی قشنگه

می دونی اخه گلا دارن اون زیر سرک می کشند

  یه دفعه بهار که می شه

هزاران گل و گل برگ به دنیا می ان

وای چه جشنی

منم کاشکی یه درخت بودم

تو زمستونا به خواب می رفتم

اخه خسته شدم

منم خواب اصحاب کهف را دوست دارم

منم زمستون و بهار را دوست دارم

حیف که زمستونو  و بهارم یکیه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:55  توسط اناهیتا  | 

دو روزی در تهران نبودم

رفته بودم برای دیدار پدر

به شهر قدیمی کاشان

شهری با قدمت دیرینه

و با مردمانی  مهربان

مسیر را به تنهایی طی کردم

راستی تنهایی هم عالمی دارد

ادم گاه احساس می کند در این دنیا نیست

از همه چیز رها می شود

جاده است و اسمان ابر  گرفته

و کوه هایی که منتظر باران اند

و مردمانی که به سرعت می ایند  و می روند

من سیر در جاده را دوست دارم

ادم از بسیاری از بدی ها دور می شود

از ادم هایی که ادم نیستند

از ادم هایی که نفرت در دلشان لانه کرده است

و حسد کورشان

نه در جاده از این خبر ها نیست

احساس خوبی دارم

از کناره کویر می گذرم

و از رشته کوهها ی  رنگی

روزگاری دریایی بوده است

و لابد با دلفین ها و نهنگ ها و ماهی های  زیبا

چه می دانم افتاب دریاها را از این سو به ان سو می برد

دلم باران می خواست

اما از باران خبری نبود

دلم می خواست باران می بارید و برف پاکن به رقص در می امد

هوا خنک است

نزدیکی های ساعت یک به کاشان می رسم

و به خانه خواهرم

یک راست به سوی پدرم می روم و بوسه ایی بر گونه اش می  نوازم

گوشه چشمان زیبایش پر از اشک است

بیماری پدرم از پا در انداخته است

و ان مرد شکسته است

چه می شود کرد

کم حرف می زند

اما هنوز خدا را شکر نفس می کشد

و زندگی می کند

راه که نمی تواند برود

چند نفری چند قدمی می بریم

علم هنوز از درمان بیماری او در مانده است

بیماری پارکینسون

بیماریی که اعصاب حرکتی را از کار می  اندازد

بیش از این نمی گویم

بعد از ظهر سری به بازار کاشان می زنم

و ماست کیسه ایی می خرم

بازاری که در ان بوی عطر وگلاب می پیچد

و مردمانی که خریدمی کنند

 و خندان می روند

و من فردای ان روز با بوسه ایی بر گونه پدر به تهران باز می ایم

و غصه ام گرفته است

باز باید سر کار بروم

و باز ان نفرت ها و ان حسدها

سر باز خواهد کرد

و تنهایی عجب نعمتی است

تنهایی تو جاده

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:28  توسط اناهیتا  | 

گل ناز هنوز می خنده

می خنده که زنده است

می خنده که گله

به افتاب می  گه دوستت دارم

افتاب هم تنش گرم می کنه

و می گه دوستش داره

نور تو دلش می ریزه

اونم با اون چشمای قشنگش به افتاب ناز می کنه

می گه منم خیلی قشنگم

من گلا را خیلی دوست دارم

نمی دونم ازتو زمین

تو این خاک زمخت

چطوری گل به این خوشگلی در می اد  

این همه نرم و لطیف

این همه زیبایی

اینا کجا بودند

توی این خاک 

منم می تونم این طوری بشم

گل بشم

منم می تونم این طوری بشم اگه بخوام

من همه گلا را دوست دارم

گلا را ادم دوست داره بوس بکنه

تو دلش جا بده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 18:8  توسط اناهیتا  | 

گلی تنش را به افتاب تابان داده بود

و خنده  بر لبانش نفش بسته بود

و افتاب گل برگ ها را گرم می کرد

و چه نوازشی می داد گل برگ های خندان را

و خدایا چه زیبا بود خنده گل

و من مات و متحیر به نگاه گل خیره بودم

وای افتاب چه مهربان است

و گل چه ناز

و عشق حقیقی

 اب و افتاب و گل

خدایا مگر نمی شد همه  را گل می افریدی

تیغ را می خواهیم چه کار

این حرف بی معنی است

 تا تیغ نباشد گل را از کجا بفهمیم

من گل را می فهمم

من زیبایی را می فهمم

نیازی به تیغ ندارم

من عشق بازی گل را با  افتاب درک می کنم

من بهشت را بی دوزخ می فهمم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:49  توسط اناهیتا  | 

خوابی سنگین چشمانم را می رباید

نیرویی نا خواسته مرا به زمین می کشد

گویی خاک مرا به خود می خواند

ندایی می گوید بس است

رویاهایت را رها کن

زندگی را بگذار

خوشی ها به پایان امد

چشمانت زیبایت را باید به خاک بسپاری

احساست را

عاطفه ات را

دل گرمت  را

این ها همه قوس و قزح  زندگیت  بود

زمین تو را می خواند

هر چند زیباترین مخلوق زمینی

 و من مانده ام از این  همه  نافرجامی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:47  توسط اناهیتا  | 

تمام کوچه و پس کوچه های هستی را کاویدم

تادلی بیابم

فانی شدم

هیچ نیافتم   

جز در بدری

همین

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:16  توسط اناهیتا  | 

ابکی می امد

و گل های تازه رسته را ابیاری می کرد

و من نگاهم را به اب دوختم

زندگی را با خود حمل می کرد

و ریشه ها در نم اب می رقصیدند

و ساقه ها خوشی می کردند

و من حیران بودم

دوست داشتم تنم را به اب بدهم

بی دغدغه همه چیز

در همان جویبار جاری

دختری خوش اندام به انتظار بود

و به زندگی سلام می داد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:26  توسط اناهیتا  | 

روزها می گذرد

بدون ان که بدانم  روز یعنی چی

خدایا نمی دانم چه بگویم

شیرینی انگور  را می فهمم

شیرینی زندگی را نمی فهمم

خدایا در این کارگاه هستی من چه کاره ام

امده ام که چه کنم کجا را کامل کنم

مگر کار تو نقصی داشت

من امده ام که چه کنم

خودم را کامل کنم

یعنی چی

به کمال برسم  کدام کمال

مگر من در کجا دنیا هستم

هستی که پایین و بالا ندارد

نمی دانم

سر در نمی اورم

فقط بدی را می بینم

و ادم هایی که بدی می کنند

و نان مردم را خون می کنند

برای این که خود  لذت ببرند

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:26  توسط اناهیتا  | 

یه کمی خوبم

یه کمی بهترم

یه کمی با گل ها حال کردم

یه کمی با دوستم حرف زدم

یه کمی در غار تنهایی خود غوطه خوردم

یه کمی با خودم تنها کردم 

یه کمی تو خیابون  زیبایی ها را دید زدم

یه کمی از بدی ها دوری کردم

نمی دونم چیم داره می شه

رفته بودم یه مرد خدا را ببینم

اون مرد خدا منو دید

و کارم را راه انداخت

ادم خوبی است

دوستی را دیدم و می گفت می خواهد زیبایی اش را زیر خاک ببرد

می گفت زیر خاکی ارزش بیشتری  دارد

اخه مگه می شه زیبایی  را هم تو خاک دفن کرد

برای یه روز مبادا

نه نمی شه باور کن نمی شه

زیبایی را باید تو دل جا داد

زیبایی برای خاک نیست

پروانه ها تو دل اسمون قشنگ اند

گل روی شاخه قشنگه

نگاه دو دوست وقتی تلاقی می کنند

می دونی دوست من

زیبایی نباید تو خاک برد

زیبایی به خاک رفته دیگه زیبایی نیست

گل پر پر شده است

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:39  توسط اناهیتا  | 

مهربانی را در وجودم کشته ام

مهربانی نیست

د اگر بود که این همه نامردی نبود

دلم می خواست همه مهربان بودیم

همه به  هم مهربانی می کردیم  

اما وقتی گوشت برادرم را می خورم

وقتی نانش را می ربایم

وقتی جانش را می ستانم

وقتی چشمان زیبایش را برای لذت خود در خاک  می کنم

از کدام مهربانی حرف می زنم

دنیای بدی  داریم

دنیایی که همه چز ان لذت خواهی یک طرفه است

شهرمان  را ببنیم

همه چیز حکایت از بدی می کند

از چه می گویی

مهربانی را  که در قصابی عرضه نمی کنند

من که مهربانی را نمی بینم

فرزند پدر را رها کرده است

و مادر فرزند  را

و عجیب است که از مهر مادری می گوییم

و از مهر پدری

همه فرار می کنند چون پدرشان  بیمار است

و لابد در مرگش چه لابه ها خواهند کرد

و در دل خواهند خندید

به مرادمان رسیدیم

وای چه دنیای بدی

و مهربانی از اول  هم نبوده است

که اگر بود یوسف در ته چاه نبود

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:13  توسط اناهیتا  | 

افتاب دمیده است

باغبان چمن ها را ابیاری می کند

و زنی با نان به خانه می رود

و کلاغی غار غار می کند

و مردی در بالکن خانه اش در خواب ناز است

و زنی در بالکن را می بندد  

با موهای کوتاه کرده

و شهر در سکوتی صبحگاهی است

و هوا نه گرم است و نه سرد

و من یاری می خواهم که نیست

 |+| نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 8:55  توسط اناهیتا  | 

خیلی بده که ادم به بدی عادت کنه

بعدش خیال کنه که داره کار خوبی می کنه

بعضی ها این طوری اند

داره با نگاهش طرفه می زنه می گه دارم محبت می کنم

 رفته برای یه پیر مرد وصیت نوشته

هر وقت مردی برات چی کار کنیم

چقدر برات خرج کنیم یکی نیست به اون  بگه تو خودت چی

خودت از کجا می دونی تا کی زنده ایی

بهتر نیست این نسخه را برای خودت می نوشتی

نمی دونی بعضی چه جوری به مال دنیا چسبیده اند

خیلی دلم سوخت برای اون پیر مرد

خدایا انتقام اون  اون پیر مرد را بگیر

خیلی خود خواهی ایه

من نمی دونم تو دل ادم ها چی می گذره

که خودشون را جای خدا می گذارند

مثل این که می دونند خیلی زنده اند

و اون مردنی ایه

من که دلم  خیلی گرفت

چند روزی است نمی تونم بنویسم

تو زمین که راه می ره

به ادم و عالم فخر می فروشه

اخه مگه نمی گن

یه سوزن به خودت بزن

یه جوالدوز یه دیگران

بی معرفت تو را چی شده

که منتظر مرگ اونی

به خدا باور نمی کنم

تو می تونی ادم  خوبی باشی

و یه کمی احساس ادمیت تو وجودت باشه

من از خدا می خواهم هر چه برای اون پیر مرد خواستی نصیب خودت بشه

نصیب  خودت بشه

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:4  توسط اناهیتا  | 

چند روزی نبودم

رفته بودم برای نگاهداری پدر

و مراقبت و پرستاری چه کار سختی است

خیلی سخت باور اون مشکله باور کن

کار هر کسی نیست

شب تا دم دمای صبح بیدار بودم

گنجشک ها لابلای  شاخ و برگ ها خوابیده بودند

و کلاغچه ایی گاه به گاه غار  غار می کرد

ماه می تابید 

وستاره ایی سمت راست  ماه را به نظاره نشسته بود

و من بودم و  پدری که شدیدا بیمار است

و راه رفتن را نمی داند

و باید زیر بازوی او را گرفت تا قدمی بر دارد

و من چاره ایی نداشتم

پدر بارها بیدار می شد و خوابش نمی برد

خوب روزها می گذشت و من خود را به ابیاری باغچه مشغول کرده بودم

گاه درختان را می شستم

و خانه عنکبوتان را با اب می بردم

عنکبوتی از شاخه ایی اویزان بود

و با رشته ایی  نازک خود را تا پایین دست اورده بود

و باد جا به جایش می کرد

و در انتظار شکاری در اسمان غوطه ور بود

مورچه ها در گوشه ایی خانه داشتند

و چه جالب گندم ها را  به خانه می بردند

هر مورچه بیش از وزن خود به دندان داشت

هزاران مورچه ردیف شده بودند

گندم ها ریخته شده در خیابان را به خانه می بردند

و گاه و گداری اتومبیل هایی   عبور می کردند

و صدها تن از مورچه ها کشته می شدند

بدون ان که دیگر مورچه ها ابایی از کشته شدن هم قطاران خود داشته باشند

نمی دانم این چه خصلتی است و برای زنده ماندن چه ها که نباید کرد

من مقداری از گندم ها را با دست جمع کردم و به در خانه انها بردم

شاید راهشان کمتر شود

در چشم به هم زدنی همه گندم را بردند

همه در تلاش  اند برای زنده ماندن

پدر من هم می خواهد زنده بماند

اما گویا هر کس را اندازه ایی در این دنیا است

و من نمی دانم این چه قانونی است

قانون خوبی نیست

همه زیبایی های زندگی به دم اخرش نمی ارزد

کاش سر رشته دار هستی جور دیگری می رشت

جور دیگری  رسم می کرد

جور دیگری ما را سر گرم  می کرد

ماه می درخشید و من تنهای تنها بودم

سیر می کردم در عوالم تنهایی

در نیمه های شب به کوچه می زدم

و در نور مهتابی  و ماه درخشان در بی وزنی خاصی گام بر می داشتم

همه در خواب بودند

و من بیداری را تجربه می کردم

نمی دانم روزهای  سختی بود

روزهایی که با چشم می دیدم برای مداوای پدر کاری از دستم  ساخته نیست

چه می توانستم بکنم

یک روز به من گیر داد که تاب بخریم

و من دقیفا نمی دانستم تاب برای چه می خواهد

می خواهد در این پایان  عمر تاب بازی کند

به اتفاق رفتیم

با کمک مادرم او را سوار ماشین کردم

و رفتیم  در مغازه ایی و ۶ متری طناب کلفت خریدم

اوردیم گفتم پدر خوب است گفت خوب است

طناب را بستیم به چارچوب در  ورودی

گفت می خواهد در ان بنشیند

نشست و ما چند بار او را تاب  دادیم

بعد از چند بار گفت بس است

گفت  از این هم کاری ساخته نیست

گمان می کرد با تاب بازی سلامتی اش را به دست می اورد !

چه خیال  خوشی

خیالی که زود اب شد و بر باد رفت

نمی دانم عصر هنگام غوغایی در خانه پدر بود

سر و صدای گنجشک ها یک ان ارام و قرار نداشت

هزاران گنجشک در خانه بودند

و گاه بر سر و رویم فضله هم می انداختند

بی خیال   همه چیز

هزاران گنجشک در بالا دست خوابیده بودند 

در انبار گندم هم باز بود

اب هم بود

روزها گذشت ونوبتم به پایان امد و من ماندم و خاطره ایی تلخ از زندگی

همین زندگی که ما باورمان نمی شود روزی هم نوبت ما خواهد بود

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:9  توسط اناهیتا  | 

وای که من اب دادن را چقدر دوست دارم

مخصوصا گل ها را

رفتم به باغچه مهربانی  نزدیک خانه امان

شلینگ باغبان را گرفتم

و گل های باغچه را شستم

گل یاس زرد چه زیبا بود

وقتی اب روی سینه هایش می ریخت

و شره کنان روی تنش را می شست

و من لذتی می بردم که نگو و نپرس

پیر مردی  با ویلچر خود نظاره گر من بود

و می گفت اب زندگی است اب اگاهی است

و من گفتم  گل گفتی

بارقه هستی در اب گل می کند

و ان دانش است

و انسانی که می فهمد

بقیه درختان را هم شستم شمشاد ها را

توت ها و...

و خاک ها را برداشتم از روی چش گیاها

چه ذوقی می کردند

در اب می رقصیدند

و من قول دادم که همه هفته سر و سینه انها را بشویم

یاس های زیبا

با اون سینه ها درشت و تو پر

و چه دوست داشتنی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:21  توسط اناهیتا  | 
 
  بالا